جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٤ - غزل ٥١٨ نصيب من چو خرابات كرده است اله
پس:
|
غلامِ همّتِ رندانِ بىسروپايم! |
كه هر دو كَوْن نيارزد به پيششان يك كاه |
|
من بنده همّتِ از خود گذشتگان وعاشقانى مى باشم، كه بىصبرانه طريقه اى را كه تشخيص داده اند مى پيمايند! جز دوست نمى شناسند واعتنايى به دنيا وآخرت ندارند، ومى گويند:
|
خود گرفتم كافكنم سجّاده چون سوسن به دوش |
همچو گُل، بر خرقه رنگِ مِىْ مسلمانى بود |
|
|
خلوت ما را فروغ از عكس جام وباده باد! |
زآنكه كُنجِ اهل دل، بايد كه نورانى بود |
|
|
بى چراغ جام، در خلوت نمى آرم نشست |
وقتِ گُل، مستورى مستان زنادانى بود |
|
|
مجلس انس وبهار وبحث عشق اندر ميان |
جام مِىْ نگرفتن از جانان، گران جانى بود[١] |
|
|
مراد من زخرابات، چون كه حاصل شد |
دلم زمدرسه وخانقاه گشت سياه |
|
عمرى با خانقاهيان وگوشه گيران واهل عبادت قشرى سپرى نمودم، وعمرى هم با درس وكتاب. آنها نه تنها آرامشى به خواسته درونىام نبخشيدند، كه «دلم زمدرسه وخانقاه گشت سياه» حال كه دانستم مرادم به مراقبه وتوجّه وياد دوست حقيقى حاصل مى شود وبه دست مى آيد؛ كه: «أَلا! بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»[٢]: (آگاه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.
[٢] - رعد: ٢٨.