جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٣ - غزل ٥١٨ نصيب من چو خرابات كرده است اله
اى زاهدى كه مرا در طريقه اى كه اختيار نمودهام، مىآزارى وگناهكار مى دانى! اين رزقى است كه محبوب در ازلم با «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (وآنها را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم.) عنايت فرموده، پيروى از عهد ازلى گناهى نيست كه در قيامت از آن بازخواست نمايند ومورد سؤال قرار دهند؛ به گفته خواجه در جايى:
|
هر كه شد محرمِ دل، در حرم يار بماند |
وآن كه اين كار ندانست، در انكار بماند |
|
|
اگر از پرده برون شد دل من، عيب مكن |
شكر ايزد! كه نه در پرده پندار بماند |
|
|
از صداىِ سخنِ عشق نديدم خوشتر |
يادگارى كه در اين گنبد دوّار بماند |
|
|
گشت بيمار كه چون چشم تو گردد، نرگس |
شيوه آن نشدش حاصل وبيمار بماند[٢] |
|
|
بگو به زاهدِ سالوسِ خرقهْ پوشِ دو رُوى: |
كه دستِ زرق دراز است وآستين كوتاه |
|
|
تو خرقه را، ز براى ريا همى پوشى |
كه تا به زرق برى، بندگانِ حق از راه |
|
خلاصه بخواهد بگويد: اى زاهد! من نه آنم كه از تو پيروى نمايم؛ زيرا دانستهام دورويى وسالوسى ورياكارى وقيافه مخصوصت براى جدا نمودن ساده لوحان است از طريق فطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٣]: (سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد.) به گفته خواجه در جايى:
|
تو وتسبيح ومصلّى ورَهِ زهد وورع |
من وميخانه وناقوس ورَهِ دير وكنشت |
|
|
منعم از مِىْ مكن اى صوفىِ صافى! كه حكيم |
در ازل، طينت ما را به مِىِ صاف سرشت[٤] |
|
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٣، ص ٢١٠.
[٣] - روم: ٣٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٤، ص ٩٩.