جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧ - غزل ٤٨٢ مرغ دلم طايرى است، قدسى عرش آشيان
محبوب سخن نگويى، وقلمِ «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ»[١]: (اوست خدا، معبودى جز او نيست.) ونيز «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ، وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ»[٢]: (اوست آغاز وانجام وپيدا ونهان.) وهمچنين «كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ»[٣]: (هرچيزى جز روى [واسماء وصفات] او نابود است.) ونيز «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ، وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ»[٤]: (تمام كسانى كه روى زمين هستند فانى ونابودند، وتنها روى [واسماء وصفات] پروردگارت پايدار مى باشد.) بر صفحه انس وجنّ بركش، وبه ديده وحدت، وعالمِ ملكوتشان نظر داشته باش، نه به عالم اعتبارىشان؛ كه:
٣٢٦٩
«وَأَنْتَ الَّذى لا إلهَ غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَىْء فَما جَهِلَكَ شىْ ءٌ وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْ ءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْ ءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْ ءٍ.»
[٥]: (وتويى كه معبودى جز تو نيست، خود را به همه اشياء شناساندى، پس هيچ چيز به تو جاهل نيست؛ وتويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى، پس تو را آشكار وهويداى در همه چيز ديدم، وتويى آشكار وپيداى براى هر چيز.)، وبه گفته خواجه در جايى:
|
خدا را، اى نصيحتگو! حديث از مطرب و مىگو |
كه نقشى در خيال ما، از اين خوشتر نمى گيرد |
|
|
من اين دلقِ مُلَمَّع را بخواهم سوختن روزى |
كه پير ميفروشانش، به جامى برنمى گيرد[٦] |
|
[١] - بقره: ٢٥٥.
[٢] - حديد: ٣.
[٣] - قصص: ٨٨.
[٤] - الرحمن: ٢٧.
[٥] - اقبال الاعمال، ٣٥٠.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٤، ص ١٥٧.