جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٢ - غزل ٥١٥ عيشم مدام است، از لعل دلخواه
٣٥٠٦
شُغْلٍ بِغَيْرِ طاعَتِكَ.»
[١]: (واز هر لذّتى بىياد تو، واز هر آسايشى بىانس با تو، واز هر شادمانى ونشاطى جز قربت، واز هر كارى غير طاعتت، آمرزش مى طلبم.)
|
جانا! چه گويم شرح فراقت |
چشمىّ وصَدْ نَمْ، جانىّ وصد آه |
|
محبوبا! خود مى دانى ومحتاج شرح نيست كه در ايّام فراقت چه مى كشيدم، وچگونه اشك از ديدگان فرو مى ريختم، وچسان جانم به آتش فراقت شعله ور بود.
در جايى مى گويد:
|
رو بر رهش نهادم وبر من گذر نكرد |
صد لطف چشم داشتم ويك نظر نكرد |
|
|
سيل سرشك ما، زدلش كين بدر نبرد |
در سنگ خاره، قطره باران اثر نكرد |
|
|
ماهىّ ومرغ، دوش نخفت از فغان من |
وآن شوخْ ديده بين، كه سر از خواب بر نكرد |
|
|
مىخواستم كه ميرمش اندر قدم چو شمع |
او خود گذر به من، چو نسيمِ سحر نكرد[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
كافر مبيناد! اين غم كه ديده است |
از قامتت سرو، از عارضت ماه |
|
معشوقا! در گذشته غم عشقت وقامت رعنايت نه تنها من كه سرو را هم خميده قامت نمود، ونديدن عارض وچهره زيبايت، ماه را به خسوف كشيد. الهى! كه كافر هم اينچنين روزگارى كه من ديدم نبيناد. در جايى مى گويد:
|
در غمِ خويش، چنان شيفته كردى بازم |
كز خيال تو، به خود باز نمى پردازم |
|
|
هر كه از ناله شبگيرِ من آگاه شود |
هيچ شك نيست، كه چون روز بداند رازم |
|
|
گفته بودى: خبرم ده، كه زهجرم چونى؟ |
آنچنانم، كه ببينىّ وندانى بازم |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٦، ص ١٦٥.