جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤١ - غزل ٥١٣ سحرگاهان، كه مخمور شبانه
به حقيقت مطلقه الهى باز شود، واو را با همه موجودات ومحيط به آنها ديدى، جا براى خودت هم نمى ماند كه وصال وواصل ووصلى بماند؛ پس:
|
بده كشتىّ مِىْ تا خوش برآييم |
از اين درياىِ ناپيدا كرانه |
|
خلاصى از درياىِ بىكران انانيّت وهلاكتْ بارِ دنيا وتعلّقاتِ زاييده خودبينىها، جز به مراقبه وتوجّه به دوست در تمام حالات ومشاهده جمال بىهمتايش حاصل نمىشود؛ اينجاست كه با يك پيمانه ودو پيمانه وصد پيمانه از خويش نمى توان برآمد، بايد كشتى مِىْ وشهود دايمى وتمام تجلّيات او را خواست. خواجه هم مىگويد: «بده كشتىّ مِىْ تا خوش برآييم». در جايى هم مى گويد:
|
ساقيا! بر خيز ودر دِهْ جام را |
خاك بر سر كُن غمِ ايّام را |
|
|
ساغر مِىْ در كفم نِهْ، تا ز سر |
بر كشم اين دَلْقِ ازرق فام را |
|
|
باده در دِهْ، چند از اين باد غرور؟ |
خاك بر سر نَفْسِ بد فرجام را[١] |
|
|
سرا خالى است از بيگانه، مِىْ نوش |
كه نبود جز تواى مرد يگانه! |
|
حال كه اى خواجه! براى مخمورىات به شراب ديدارم مست گشتى، وپرده از ديده دلت برداشته شد، وجز جمال ما را جلوه گر نمى بينى، به مشاهدهام بپرداز وفرصت را غنيمت شمار؛ به گفته خواجه در جايى:
|
بحرى است بحرِ عشق، كه هيچش كناره نيست |
آنجا، جز آنكه جان بسپارند، چاره نيست |
|
|
آندم كه دل به عشق دهى، خوش دمى بود |
در كارِ خير، حاجت هيچ استخاره نيست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣، ص ٤٦.