جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٠ - غزل ٥١٣ سحرگاهان، كه مخمور شبانه
|
نديم ومطرب وساقى همه اوست |
خيال آب وگِل در رَهْ بهانه |
|
|
كه بندد طَرْفِ وصل از حُسن شاهى |
كه با خود عشق ورزد جاودانه؟ |
|
خلاصه بخواهد بگويد: از حضرت محبوب شنيدم كه فرمود: اى خواجه! با مشاهده فناى خود وكمالات وصفات وافعالت، خواهى نگريست (با نور ايمان وديده دل) كه در عالَم جز او فعّال مايشاء نيست، وهر جمال وكمالى قائم به ذات بىهمتاى او مى باشد، وخيال آب وگل وخلقت خاكى ومظاهر بهانه اى براى راه يافتنِ به ملكوت جهان واشياء، وشهود: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ»[١]: (اوست آغاز وانجام وپيدا ونهان.) ونيز:
«أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ؟! ... عَمِيَتْ عَيْنٌ لاتَراكَ عَلَيْها رَقيباً.»
[٢]: (آيا براى غير تو آنچنان ظهورى است كه براى تو نيست؟! كور است چشمى كه تو را همواره نگاهبان ومراقب خويش نبيند!) وهمچنين:
٣٤١٩
«وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[٣]: (وتويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى پس تو را آشكار وهويدا در هر چيز ديدم، وتويى آشكار وپيدا براى هر چيز.) مىباشد.
زيرا جز از مظهر نمى توان به راه او يافت؛ كه:
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىّ فى كُلِّ شَىْءٍ، حَتّى لاأجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[٤]: (معبودا! با پى در پى آمدن آثار ومظاهر ودگرگونى احوال دانستم كه مقصود تو اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى تا در هيچ چيز به تو ناآگاه نباشم.) اينجاست كه خواهى دانست از وصال او طرفى نخواهى بست. وصال تا وقتى گفته مى شود كه خود را ببينى، چون ديده دلت.
[١] - حديد: ٣.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.