جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٥ - غزل ٥١١ در سراى مغان رفته بود وآب زده
پس از عمرى، بخت خفتهام بيدار شد ومحبوب نظرى ولطفى فرمود، و او را با هزاران ناز وزيبايى وعطر افشانى ديدم كه همه زيباييها وگلهاى معطر از او كسب جمال وزيبايى مى كردند. در جايى مى گويد:
|
گُل در بر ومى در كف ومعشوقه به كام است |
سلطان جهانم به چنين روز، غلام است |
|
|
گو شمع مياريد در اين جمع، كه امشب |
در مجلس ما، ماه رخ دوست تمام است |
|
|
در مجلس ماعطر مياميز، كه جان را |
هر لحظه زگيسوى تو خوشبوىْ مشام است |
|
|
از چاشنى قند مگو هيچ وز شكّر |
زآن رو كه مرا با لب شيرين تو كام است[١] |
|
اينجا بود كه:
|
سلام كردم و با من به روى خندان گفت: |
كه اى خمار كشِ مفلسِ شرابْ زده! |
|
|
كه اين كُنَد كه تو كردى، به ضعف همّت وراى؟ |
زكنج خانه شده، خيمه بر خراب زده |
|
|
وصال دولت بيدار، ترسمت ندهند |
كه خفته اى تو در آغوشِ بختِ خواب زده |
|
سلامش كردم، خنديد وفرمود: اى خمار ديدار ما! واى تهيدست شراب مشاهدات ما! چه چيز تو را با ضعف همّت ورأى، از خانه به خرابات كشيده؟
مىترسم با اين حال نتوانى به دوام وصالم راه يابى؛ زيرا هنوز چون خواب زدگان مىباشى، آن گونه كه بايد بيدار شوى نشدهاى، وجان بركف وعالى همّت ورأى نيامدهاى. اينجا بود كه گفتم:
|
گداخت جان كه شود كارِ دل تمام ونشد |
بسوختيم در اين آرزوى خام ونشد |
|
|
فغان كه در طلبِ گنجِ گوهرِ مقصود |
شدم خراب جهانى، زغم تمام ونشد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦، ص ٧٥.