جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٦ - غزل ٥٠٨ چراغ روى تو را، شمع گشت پروانه
در ازل با دوست عهد عبوديّت بستم كه جز بندگى او نكنم؛ كه: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ- يا بَنِي آدَمَ!- أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ، إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ؛ وَ أَنِ اعْبُدُونِي، هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ»[١]: (اى فرزندان آدم! آيا با شما پيمان نبستم كه شيطان را نپرستيد؛ زيرا او دشمن آشكار شماست؛ ومرا بندگى وپرستش نماييد؛ كه اين راه راست وصراط مستقيم مى باشد.) ونيز: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ، وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟! قالُوا: بَلى، شَهِدْنا ...»[٢]: (و [به يادآور] هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم [٧] نسل وذرّيه ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟! گفتند: بله، گواهى مى دهيم.)؛ حال هم برآنم كه سخنى جز از دوست نگويم وجز ياد او نكنم، اميد آنكه بازم به عبوديّت خود بپذيرد واز ديدارش بهرهمند سازد. به گفته خواجه در جايى:
|
هر كه را با خطِ سبزت سَرِ سودا باشد |
پاى از اين دايره بيرون ننهد تا باشد |
|
|
در قيامت كه سر از خاكِ لَحَد برگيرم |
داغِ سوداى توام، سرّ سويدا باشد |
|
|
ظلّ ممدودِ خَم زُلف توام بر سر باد |
كاندر اين سايه، قرارِ دل شيدا باشد |
|
|
چون دل من دمى از پرده برون آى ودر آى |
كه دگرباره ملاقات نه پيدا باشد[٣] |
|
|
منِ غريب، زِغيرت فتادم از پا دوش |
نگار خويش چو ديدم به دستِ بيگانه |
|
شب گذشته چون خود را محروم از ديدار حضرت دوست واو را با بيگانگان يافتم، غيرتم به جوش آمد كه چرا يارم با عاشقانش اين چنين بىاعتناست. با اين بيان تقاضاى ديدار دوباره را نموده، بخواهد بگويد:
|
منم غريب ديار وتويى غريب نواز |
دمى به حال غريبِ ديار خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى، بگير وبازم بند |
به شرط آنكه زكارم نظر نگيرى باز |
|
[١] - يس: ٦١- ٦٠.
[٢] - اعراف: ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٧، ص ٢١٣.