جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٣ - غزل ٥٠٨ چراغ روى تو را، شمع گشت پروانه
|
ازغاليه بر هم زده اى خوش شكر وگُل |
امروز همه بر گُل وشكّر زده اى باز[١] |
|
|
خرد، كه قيدِ مجانينِ عشق مى فرمود |
به بوىِ حلقه زلف تو گشت ديوانه |
|
معشوقا! عقلى كه در گذشته ديوانگان عشق را منع از عشق ورزى به تو مىفرمود، ومى گفت: شما كجا مى توانيد به او راه يابيد؛ چون نسيمهاى الطافت را از لابلاى كثرات وملكوت آنان استشمام نمود، وى هم ديوانهات گشت؛ كه:
٣٤٧٢
«وَلَأسْتَغْرِقَنَّ عَقْلَهُ بِمَعْرِفَتى، وَلَأقُومَنَّ لَهُ مَقامَ عَقْلِهِ.»
[٢]: (وهر آينه، عقل او [عامل به رضاى خود] را غرق در معرفت وشناخت خود ساخته، وخود به جاى عقل او قرار خواهم گرفت.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
خرقه زهد مرا آب خرابات بِبُرد |
خانه عقل مرا آتشِ خُمخانه بسوخت[٣] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
نكته دلكش بگويم، خالِ آن مَهْ رُو ببين |
عقل وجان را بسته زنجير آن گيسو ببين[٤] |
|
ودر جايى هم مى گويد:
|
اين خِرَد خام به ميخانه بر |
تا مِىِ لعل آوردش خون به جوش[٥] |
|
|
به مژده، جان به صبا داد شمع در نَفَسى |
زشمعِ روى تواش چون رسيد پروانه |
|
نسيمهاى جان فزاى مژده ديدارت، شمع وجود مرا، خاموش نمود وبه فنايم راهنما شد و پروانه وصالم بخشيد. در جايى پس از دست يافتن به ديدار محبوب مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٨، ص ٢٤٥.
[٢] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظاللَّه سبحانه، ص ٤٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤، ص ٦١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٩، ص ٣٥٣.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٨، ص ٢٦٤.