جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٦ - غزل ٥٠٥ از من جدا مشو، كه توام نور ديدهاى
گويا ديدارى از محبوب براى خواجه دست داده، ادامه آن را در اين غزل از حضرت محبوب تقاضا نموده ومى گويد:
|
از من جدا مشو، كه توام نور ديدهاى |
آرام جان ومونسِ قلب رميدهاى |
|
اى معشوق بىهمتا ونور ديده دلم! حال كه مرا به ديدارت مفتخر نمودى، دوام ديدارم بخش وبه هجرم مبتلا مساز؛ زيرا تويى كه مونس قلب رميده وآرام بخش عشّاقت مى باشى؛ كه
٣٣٨٥
«إلهى! بِكَ هامَتِ القُلُوبُ الوالِهَةُ، وَعَلى مَعْرِفَتِكَ جُمِعَتِ العُقُولُ المُتَبايِنَةُ؛ فَلا تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ إلّابِذِكْراكَ، وَلا تَسْكُنُ النُّفُوسُ إلّاعِنْدَ رُؤْياكَ.»
[١]: (معبودا! دلهاى واله وحيران، پابست عشق ومحبّت توست، وعقول مختلف بر معرفت وشناسايى تو متّفقند؛ لذا دلها جز به يادت اطمينان نمى يابند، وجانها جز هنگام ديدارت آرام نمى گيرند.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
هرگزم مهرِ تو از لوحِ دل وجان نرود |
هرگز از يادِ من آن سروِ خرامان نرود |
|
|
آن چنان مِهْرِ توام، در دل وجان جاى گرفت |
كه گَرَم سر برود، مهر تو از جان نرود |
|
|
در ازل بست دلم، با سر زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد، وز سر پيمان نرود[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
از دامنِ تو دست ندارند عاشقان |
پيراهنِ صبورى ايشان دريدهاى |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.