جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦١ - غزل ٥٠١ مزرع سبز فلك ديدم وداس مه نو
|
بنياد هستى تو، چو زير و زبر شود |
در دل مدار هيچ، كه زير و زبر شوى[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
آسمان، گو: مفروش اين عظمت، كاندر عشق |
خرمنِ مَهْ به جوى، خوشه پروين به دو جو |
|
خلاصه آنكه! آسمان با آن عظمت، وماه وستارگانى كه در اطراف او حلقه زدهاند را در مقابل بشر پاك ومجرّد وعاشقى كه به مقام رفيع خلافت نايل آمده، عظمت وارزش وقدرى نيست؛ بلكه آنان هم در پيشگاه شخصِ كامل براى خود ارزشى نمىبينند، وخاضع وخاشع اويند؛ كه:
٣٣٧٧
«ما عَرَفَنى عَبْدٌ إلّاوَخَشَعَ لى، وما خَشَعَ لى عَبْدٌ إلّا خَشَعَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ.»
[٢]: (هيچ بنده اى مرا نشناخت مگر اينكه در برابر من خشوع و فروتنى نمود، و هيچ بنده اى در پيشگاه من خاشع وفروتن نشد، مگر اينكه تمام اشياء براى او خاشع وافتاده وفروتن مى شوند.)
|
گوشوارِ دُر ولَعْل، ار چه گران دارد گوش |
دورِ خوبى گذران است، نصيحت بشنو |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! ويااى سالك! زَرْ وزيور دنيا اگرچه غفلت آور است، ونمى گذارد بشر به گفتار انبياء واولياء : وكلام حق گوش فرا دهد؛ ولى دوران زندگى وخوشيهاى آن نمى ماند. نصيحت بشنو وفكرى به حال خود كن، مگذار عمرت به غفلت وتوجّه به تعلّقات دنيا بگذرد؛ كه:
«إحْذَرُوا ضِياعَ الْأعْمارِ فيما لا يَبْقى لَكُمْ فَفآئِتُها لايَعُودُ.»
[٣]: (بپرهيزيد از اينكه عمرهاى خويش را در چيزى كه براى شما باقى نمى ماند، ضايع سازيد، كه آنچه از عمرها از بين برود، ديگر بازگشت نمى كند.) ونيز:
٣٣٧٩
«إنَّ أوْقاتَكَ أجْزآءُ عُمْرِكَ، فلاتَنْفُدْ لَكَ وَقْتاً إلّافيما يُنْجيكَ.»
[٤]: (براستى كه اوقات تو جز جزء.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٤، ص ٣٧٦.
[٢] - وافى، ج ٢، ابواب المواعظ، باب مواعظاللَّه سبحانه، ص ٤٠.
[٣] - غرر ودرر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٤] - غرر ودرر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.