جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٢ - غزل ٥٠٠ مرا چشمى است خون افشان، ز چشم آن كمان ابرو
|
دو چشمِ شوخ، برهم زده خَتا وخُتَن |
به چينِ زُلف تو، ماچين وهند داده خراج |
|
|
بياض روى تو، روشن چو عارضِ خورشيد |
سواد زُلف تو تاريكتر زظلمت داج |
|
|
لب تو، خضر ودهان تو، آب حيوان است |
قد تو، سرو وميان تو موى وگردن عاج[١] |
|
|
هميشه چشم مستش را، كمانِ حُسْن در زِهْ باد! |
كه از پشتىِّ تير او، كشد بر مَهْ كمان، ابرو |
|
دعايى است از خواجه، تقاضاى دوام ديدارش را از محبوب نموده، مىگويد:
الهى! كه چشم مست وجمال جذّاب يار من كه در زير كمان ابروان وجلوه ديگرش قرار دارد، همواره برايم برقرار باد تا هدف توجّه جمالهاى مظاهرش قرار نگيرم. در جايى مى گويد:
|
اى پسته تو، خنده زده بر حديث قند! |
مشتاقم از براى خدا، يك شكر بخند |
|
|
جايى كه يار ما به شكرْ خنده دم زند |
اى پسته! كيستى تو؟ خدا را دگر مخند |
|
|
طوبى زقامت تو نيارد كه دم زند |
زين قصّه بگذرم، كه سخن مى شود بلند |
|
|
آشفتگىّ حال من آگاه كى شود |
آن را كه دل نگشت، گرفتار اين كمند؟![٢] |
|
|
روانِ گوشه گيران را، زحُسنش طُرْفه گلزارى است |
كه بر طرف سمنزارش، همى گردد چمان، ابرو |
|
آرى، آن كس از حسن دلدار مى تواند بهرهمند گردد، كه با گوشه گيرى وانعزال وانقطاع از عالم، روانش براى ديدار جمال محبوب از هر آلودگى آراسته شده باشد.
اين زمان است كه حسن او را در گلزار اسماء وصفات جمال وجلال مظاهرش مشاهده خواهد كرد.
بخواهد بگويد: مظاهر وحسن وجمالشان از آن جهت در نظر من جلوهگرى دارند، كه حسنشان را از آنِ حسن مطلق مى دانم وآن را از گوشه گيرى وانقطاع به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٥، ص ١١٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٩، ص ١٢١.