جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥١ - غزل ٥٠٠ مرا چشمى است خون افشان، ز چشم آن كمان ابرو
در سايه ابروان ولطف خويش وگلشن جمالش زندگى تازه اى مى بخشد. در جايى مىگويد:
|
عفى اللَّه چين ابرويش، اگرچه ناتوانم كرد |
به رحمت هم پيامى، بر سر بيمار مى آورد |
|
|
زبيم غارت چشمش، دل خونين رها كردم |
ولى مى ريخت خون در رَهْ، بدين هنجار مى رود |
|
|
عجب مى داشتم ديشب، زحافظ جام وپيمانه |
ولى منعش نمى كردم، كه صوفى وار مى آورد[١] |
|
وممكن است بخواهد بگويد: من غلام وبنده وفداى معشوقى گردم كه چشمان خمارين ومستش را، روى زيبا وابروان مشكين است، بخواهد بگويد:
|
به چشم كردهام، ابروىِ ماه سيمايى |
خيالِ سبز خطى، نقش بستهام جايى |
|
|
زهى كمال، كه منشورِ عشقبازى من |
از آن كمانچه ابرو رسد به طُغرايى |
|
|
مرا كه از رُخ تو، ماه در شبستان است |
كجا بود به فروغِ ستاره، پروايى[٢] |
|
|
هلالى شد تنم زين غم، كه با طُغراىِ مشكينش |
كه باشد مَهْ، كه بنمايد، زطاقِ آسمان، ابرو؟ |
|
ابروان كمانى وطغراگونه يار من خط بطلان كشنده بر تمام زيبايىهاى عالم مىباشد. اين غم وغصّه مرا مى كشد كه ماه آسمان وموجودات در مقابل جمال يار من بخواهند جلوه گرى واظهار وجود داشته باشند، خلاصه بخواهد بگويد: من نمىتوانم ببينم موجودات در مقابل جلوه گرىهاى محبوب من خودنمايى داشته باشند. به گفته خواجه در جايى:
|
سزد كه از همه دلبران ستانى باج |
چرا كه بر سرِ خوبانِ عالَمى چون تاج |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢١، ص ١٨٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.