جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٨ - غزل ٤٩٩ گلبن عيش مى دمد، ساقى گلعذار كو؟
|
بر دَرِ ميخانه رفتن، كار يكرنگان بود |
خودفروشان را، به كوىِ ميفروشان راه نيست[١] |
|
|
حافظ اگرچه در سخن، خازنِ گنج حكمت است |
از غم روزگارِ دُون، طبع سخن گذار كو؟ |
|
آرى، به فطرت راه يافتگان را، خزاين حكمت دادهاند، كه: «وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ، فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً»[٢]: (وبه هركس حكمت داده شد، همانا خير فراوانى بدو عنايت شده.)، وآن را در گفتار وكردار وقلم خود جارى وظاهر مى نمايند؛ كه:
٣٣٦٣
«ألْحِكْمَةُ شَجْرَةٌ تَنْبُتُ فِى القَلْبِ، وَتَثْمُرُ عَلَى اللِّسانِ.»
[٣]: (حكمت، درختى است كه در دل مى رويد وبر زبان ميوه مى دهد.) وهمچنين:
٣٣٦٤
«بِالحِكْمَةِ يُكْشَفُ غِطآءُ العِلْمِ.»
[٤]: (تنها با حكمت مى توان از علم وآگاهى پرده بردارى نمود.) ونيز:
٣٣٦٥
«لِلنُّفُوسِ طَبايِعُ سُوءٍ، وَالحِكْمَةُ تَنْهى عَنْها.»
[٥]: (نَفْسها خويهاى بدى دارند وحكمت [ايشان را] از آن خويها باز مى دارد.)؛ امّا غم روزگار بشر را از توجّه به فطرت باز داشته، به گونه اى كه نمى تواند از آن بهره بگيرد، چه رسد كه آن را در گفتار ويا طبع شاعرانه ظاهر سازد. خواجه هم مى گويد:
|
حافظ اگرچه در سخن، خازن گنج حكمت است |
از غم روزگارِ دون طبع سخن گذار كو؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥، ص ٦١.
[٢] - بقره: ٢٦٩.
[٣] ( ٣، ٤) غرر ودرر موضوعى، باب الحكمة، ص ٧٨.
[٤] ( ٣، ٤) غرر ودرر موضوعى، باب الحكمة، ص ٧٨.
[٥] - غرر ودرر موضوعى، باب الحكمة، ص ٧٩.