جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٦ - غزل ٤٩٩ گلبن عيش مى دمد، ساقى گلعذار كو؟
چرا نمى وزيد وبوى او را از ملكوت كثرات ومظاهر به مشام جان ما نمى رسانيد؟
بخواهد بگويد:
|
اى خُرّم از فروغِ رُخَت، لاله زار عمر |
بازآ، كه ريخت بىگُل رويت، بهارِ عمر |
|
|
از ديده گر سرشك چو باران رود، رواست |
كاندر غمت، چو برق بشد، روزگارِ عمر |
|
|
بى عمر زندهام من وزين بس عجب مدار |
روزِ فراق را كه نَهَد در شمار عمر؟! |
|
|
در هر طرف زخيلِ حوادث، كمينگه است |
زآن رو، عنانْ گسسته دواند سوارِ عمر[١] |
|
|
حُسنْ فروشىِ گُلم، نيست تحمّل، اى صبا! |
دست زدم به خون دل، بَهْرِ خدا، نگار كو؟ |
|
اى دوست! تا كى نفحات، پيام آورنده از جانب مظاهر عالم از من دلربايى كنند، وتو از ديده دلم در حجاب باشى؟ اى نسيمهاى جانبخش محبوب! بياييد وبراى خدا پرده از رخسارش، بر كنار نماييد، تا حسن او آشكار شود وبا جلوه اى دست به خون دلم زند، ومرا از خويش بگيرد وفانى سازد. در نتيجه با اين بيان تقاضاى ديدار حضرت محبوب را نموده وبخواهد بگويد:
|
بى تواى سروِ روان! با گُل وگُلشن چه كنم؟ |
زُلف سُنبل چه كشم؟ عارضِ سوسن چه كنم؟ |
|
|
مددى گر به چراغى، نكند آتشِطور |
چاره تيرهْ شبِ وادىِ ايمن چه كنم؟[٢] |
|
وبگويد:
|
زين خوشْ رَقَم، كه بر گلِ رُخسار مى كشى |
خط بر صحيفه گُلِ گُلزار مى كشى |
|
|
گفتى: سر تو بسته به فَتْراكِ ما سزد |
سهل است، اگر تو زحمتِ اين بار مى كشى |
|
|
بازآ، كه چشمِ بَد ز رُخَت دور مى كنم |
اى تازه گل! كه دامن از اين خار مى كشى[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٤، ص ٢٩٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٧، ص ٤٠٦.