جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٣ - غزل ٤٩٦ تاب بنفشه مى دهد، طره مشكساى تو
|
پروانه را، زشمع بود سوزِ دل، ولى |
بى شمع عارض تو دلم را بُوَد گداز[١] |
|
|
دشمن ودوستگو: بگو هر غرضى كه ممكن است |
جورِ همه جهانيان، مىكشم از براى تو |
|
دلبرا! اگرچه شيطان وزاهد به غرض ورزى بر عليه من برخاسته اند وهر سخنى درباره من مى گويند، هراسى نخواهم داشت، جور همه را براى خاطر تو مى كشم.
بخواهد بگويد:
|
سر سوداىِ تو اندر سَرِ ما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده، چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خَمِ چوگانِ سر زلف تو بست |
لاجرم، گوىْ صفت، بى سروپا مى گردد |
|
|
از جفاى فلك وغصّه دوران، صد بار |
بر تنم پيرهنِ صبر، قبا مى گردد[٢] |
|
وبگويد:
|
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن |
منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن |
|
|
وفا كنيم وملامت كشيم وخوش باشيم |
كه در طريقت ما، كافرى است رنجيدن[٣] |
|
|
خرقه زهد وجام مى، گرچه نه در خورِ هماند |
اين همه نقش مى زنم، در طلبِ وفاى تو |
|
محبوبا! اگرچه خرقه زهد وعبادات قشرى، با جام مى ومراقبه وتوجّه به تو واخلاص با يكديگر سازش ندارند؛ ولى من براى رسيدن به ديدارت به هر نقشى دست مى زنم، تا عنايتت را از هر طريق به خود جلب نمايم وانس با توام ميسّر گردد. در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٦، ص ٢٣٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٣، ص ٣٥٠.