جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢١ - غزل ٤٩٦ تاب بنفشه مى دهد، طره مشكساى تو
خواجه در ابيات اين غزل به كمال محبّتش به حضرت دوست اشاره، ودر ضمن اظهار اشتياق به ديدار او نموده، مىگويد:
|
تابِ بنفشه مى دهد، طُرّه مُشكساىِ تو |
پرده غنچه مى درد، خنده دلگشاىِ تو |
|
محبوبا! چون طُرّه وزلف عطرآگين مظاهرت از هم گشوده شود، وحجاب كثرت از ديده دل عاشقانت زدوده گردد وبه ملكوت عالم راه يابند، جمال وكمال وعطر موجودات را به تو خواهند ديد واز بنفشه كه يكى از مظاهرت مى باشد، طاقت ربوده خواهد شد؛ وچون بخندى وپرده كثرت را از ميان بردارى، غنچه از لب گشودن خود خجلت زده مى گردد. خلاصه بخواهد بگويد: مظاهر تا زمانى براى سالك عاشق جلوه گرى دارند، كه تو جلوه نكرده باشى. وچون آشكار شوى، در نظر عارف، زيبايى براى ايشان نمى ماند، بلكه همه نور وصفا وبهاى جلوه تو را مشاهده مىكند.
وممكن است بخواهد بگويد: مظاهر هرچه دارند، به تو مى باشد، حتّى پيچ وتاب بنفشه وپرده درى غنچه؛ كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»[١]: (وهيچ چيز نيست، مگر اينكه گنجينه هايش نزد ماست، وما جز به اندازه معيّن [به عالم خَلق] فرو نمى فرستيم.)، واين تويى كه همه چيز به هر موجودى مى دهى.
[١] - حجر: ٢١.