جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٩ - غزل ٣٩٠ بگذار تا به شارع ميخانه بگذريم
و در جاى ديگر مى گويد:
|
چو طفلان تا كى اى واعظ! فريبى |
به سيب بوستان و جوىِ شيرم[١] |
|
|
ز آن پيشتر، كه عمر گرانمايه بگذرد |
بگذار، تا مقابلِ روىِ تو بگذريم |
|
اى دوست! عمر گرانمايه بىديدار تو سود و ارزشى ندارد؛ كه: « [
٢٧٩٥
إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟ وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟ لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَوِّلًا.»
[٢]: ( [بار الها!] كسى كه تو را از دست داد، چه چيزى يافت؟ و آن كه تو را يافت چه چيزى را از دست داد؟ قطعاً هركس به جاى تو، به غيرت خرسند شد، نوميد گشت، و هر كه نافرمانى و سركشى نموده و از تو رو گردان شد، زيان برد.).
عنايتى فرما و مرا به ديدارت دلشاد كن؛ كه:
«إلهى! لا تَرُدَّ حاجَتى، وَ لا تُخيِّبْ طَمَعى، وَ لا تَقْطَعَ مِنْك رَجآئى وَأَمَلى، إلهى! لَوْ أرَدْتَ هَوانى، لَمْ تَهْدِنى، وَلَوْ أرَدْتَ فَضيحَتى، لم تُعافِنى. إلهى! ما أظُنُّكَ تَرُدُّنى فى حاجَةٍ قَدْ أفْنَيْتُ عُمْرى فى طَلَبِها مِنْكَ.»
[٣]: (معبودا! حاجتم را رد مكن، و طمعم را نوميد مساز، و اميد و آرزويم را از خود مبُر بار الها! اگر خواريم را مى خواستى، هدايتم نمى فرمودى، و اگر ارادهات به رسوايىام تعلّق گرفته بود، عافيتم نمى بخشيدى.
بار الها! هرگز گمان ندارم مرا در حاجتى كه عمرم را در خواستنش از تو فرسودم، رد نمايى.)
|
چون صوفيان به حالت رقصند در سماع |
ما نيز هم به شعبده دستى بر آوريم |
|
حال كه پشمينه پوش از سخن واعظ با ذكر بهشت و حور و غلمان در دل به رقص و شادمانى است، خوب است ما هم در ظاهر ذكر و ياد دوست را شيوه خود.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩١، ص ٢٩١.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٣] - اقبال الأعمال، ص ٦٨٦.