جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٥ - غزل ٣٩٥ تا سايه مباركت افتاد بر سرم
|
گر مساعد شودم دايره چرخِ كبود |
هم بدست آورمش باز به پرگار دگر |
|
|
يار اگر رفت و حقِ صحبت ديرين نشناخت |
حاش للَّه! كه رَوَم من ز پى كار دگر[١] |
|
لذا مى گويد:
|
بيدار، در زمانه نديدى كسى مرا |
در خواب اگر خيالِ تو گشتى مُصوَّرم |
|
معشوقا! آن قدر مشتاق ديدارت هستم، كه اگر به خيالم در خواب آيى و جمالت مصوّرم گردد، ديگر بيدارى را اختيار نخواهم نمود تا بازت ببينم.
به گفته خواجه در جايى:
|
هماى همّتم عمرى است كز جان |
هواىِ آن قد و بالا گرفته است |
|
|
شدم عاشق به بالاىِ بلندش |
كه كار عاشقان بالا گرفته است |
|
|
چو ما در سايه الطافِ اوييم |
چرا او سايه از ما واگرفته است؟[٢] |
|
و لذا باز مى گويد:
|
من عمر در غم تو به پايان برم ولى |
باور مكن كه بىتو زمانى بسر برم |
|
اى دوست! چنان فريفتهات گشتهام، كه طالب آنم در غم عشقت عمر به پايان برم و از تو دست نكشم؛ كه:
٢٧٩٦
«وَأسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّةٍ بِغَيْرِ ذِكْرِكَ، وَمِنْ كُلِّ راحَةٍ بِغَيْرِ انْسِكَ، وَمِنْ كُلِّ سُرُورٍ بِغَيْرِ قُرْبِكَ.»
[٣]: (و از هر لذّت و خوشى به غير يادت، و از هر راحتى به غير انس با تو، و از هر سرور و شادمانى به غير قرب و نزديكىات آمرزش مى طلبم.).
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٣، ص ٢٣٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٥، ص ٨٧.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.