جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٦ - غزل ٣٩٨ چرا نه در پى عزم ديار خود باشم
٣١٧٥
اللَّحَظاتُ.»
[١]: (عمر را، لحظه ها از بين برده و فانى مى سازد.- نيز:
٢٨١١
«ألْعُمرُ أنْفاسٌ مُعَدَّدَةٌ.»
[٢]: (عمر، نَفَسهايى معدود مى باشد.- همچنين:
٢٨١٢
«إنَّ عُمْرَكَ مَهْرُ سعادَتِكَ، إنْ أنْفَذْتَهُ فى طاعَةِ رَبِّكَ.»
[٣]: (بدرستى كه عُمرت كابين خوشبختى توست، اگر آن را در بندگى و طاعت پروردگارت صرف نمايى.).
و بايد در همين عالم بهره بردارى از دوست نمود و به ديار خود بازگشت، كه:
«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»[٤]: (بدرستى كه ما از آن خداييم، و به سوى او بر مى گرديم.)، و از محرم سرايان درگاه يار شد، كه:
٢٨١٣
«أللّهُمَّ! وَاهْدِنا إلى سَوآءِ السَّبيلِ، وَاجْعَلْ مَقيلَنا عِنْدَكَ خَيْرَ مَقيلٍ، فى ظِلٍّ ظَليلٍ وَمُلْكٍ جَزيلٍ؛ فَإنَّكَ حَسْبُنا، وَنِعْمَ الوَكيل!»
[٥]: (بار خدايا! ما را به راه راست هدايت فرما، و آسايشگاهمان را در نزد خود بهترين آسايشگاه، در سايه دائمى [رحمت] و سلطنت بزرگت قرار ده؛ زيرا تنها تو ما را كفايت مى فرمايى و چه خوب كارگذارى هستى!).
بهتر آن است كه چون دوست جلوه نمايد، از فرصت استفاده نموده و از ديدارش بهرهمند شوم و ديگر رازدار خود بوده و از ايّام فراق سخنى به ميان نياورم و بگويم:
|
گل عذارى ز گلستان جهان ما را بس |
زين چمن، سايه آن سَرْوِ روان ما را بس |
|
|
نقدِ بازار جهان بنگر و آزار جهان |
گر شما را نه بس اين، سود و زيان ما را بس |
|
|
يار با ماست، چه حاجت كه زيادت طلبيم |
دولتِ صحبتِ آن مونس جان ما را بس |
|
|
نيست ما را بجز از وصل تو در سر هوسى |
اين تجارت، ز متاع دو جهان ما را بس[٦] |
|
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٥.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٥.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٤] - بقره: ١٥٦.
[٥] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٠.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٦، ص ٢٥٠.