جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٦ - غزل ٤١٣ دوش بيمارى چشم تو ببرد از دستم
|
عشق من با لب شيرين تو، امروزى نيست |
ديرگاهى است، كز اين جامِ هلالى مستم |
|
معشوقا! فريفتگىام به تو و آب حيات گرفتنم از لب حيات بخشت، امروزى و اين جهانى نيست. در ازَلم چون اخذ ميثاق نمودى و «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»[١]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه: آيا من پروردگار شما نيستم؟!) فرمودى، و به شهودت، «بَلى، شَهِدْنا»[٢]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتم، و به خود آشنايم كرده و مست ديدارم نمودى. امروز هم كه پرده از اين سرّ بر مى دارى، همان حقيقت و لذّت را مى يابم. منتهى، غفلت و توجّه به عالم بشريّت، مانع و حاجب آن مشاهده گشته بود. به گفته خواجه در جايى:
|
ياد باد آنكه سر كوىِ توام منزل بود! |
ديده را، روشنى از خاكِ دَرَت حاصل بود |
|
|
آه از اينجور و تظلّم، كه در اين دامگه است! |
واى از آن عيش و تنعّم، كه در آن محفل بود! |
|
|
در دلم بود، كه بىدوست نباشم هرگز |
چه توان كرد؟ كه سعىِ من و دل باطل بود[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
در ازَل بست دلم، با سرِ زُلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد، و زسر پيمان نرود |
|
|
هركه خواهد، كه چو حافظ نشود سرگردان |
دل به خوبان ندهد، وز پى اينان نرود[٤] |
|
|
عافيتْ چشم مدار، از من ميخانه نشين |
كه دم از خدمت رندان زدهام، تا هستم |
|
[١] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٢] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧١، ص ٢١٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٤.