جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٦ - غزل ٣٩٥ تا سايه مباركت افتاد بر سرم
در جايى مى گويد:
|
الا! اى همنشين دل! كه يارانت برفت از ياد |
مرا روزى مباد آن دم، كه بىياد تو بنشينم |
|
|
اگر بر جاى من غيرى گزيند دوست، حاكم اوست |
حرامم باد اگر من جان به جاى دوست بگزينم[١] |
|
|
ز آن شب كه باز، در دل تنگم در آمدى |
چون شمع، در گرفت دماغِ مُكدَّرم |
|
اى دوست! آن شبى كه پس از مفارقتها، ديده دل مرا به ديدارت روشن نمودى، آتشى از عشقت چون شمع در دلم برافروختى، كه ناملايمات و ظلمتهاى ايّام هجرانم را چاره نمودى.
در نتيجه بخواهد بگويد: باز جلوه اى بنما، تا از ناراحتى برهم. به گفته خواجه در جايى:
|
در شب هجران، مرا پروانه وصلى فرست |
ورنه از آهم، جهانى را بسوزانم چو شمع |
|
|
سرفرازم كن شبى، بر وصل خود، اى ماه رو! |
تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع[٢] |
|
|
درد مرا طبيب نداند دوا كه من |
بى دوست خسته خاطر و با دوست خوشترم |
|
كجا طبيبهاى ظاهرى مى توانند درد درونى مرا مداوا كنند؟ دردمندى من از فراق دوست، و خسته خاطرىام از بىعنايتى او مى باشد. جز ديدارش چيزى مرا مداوا نمىكند. و در واقع بخواهد بگويد: مداواى درد من، وصل اوست. در جايى مى گويد:
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٢، ص ٢٩٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.