جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٣ - غزل ٣٧٧ رهروان را عشق بس باشد دليل
جمال محبوب بپردازم، تا فردايم به كار آيد؛ كه:
٢٦٨٦
«أللّهُمَّ! إنّى أَسْألُكَ إيماناً لا أجَلَ لَهُ دُونَ لِقآئِكَ، أحْيِنى ما أحْيَيْتَنى عَلَيْهِ، وَتَوفَّنى إذا تَوَفَّيْتَنى عَليْهِ، وَابْعَثْنى إذا بَعَثْتَنى عَلَيْهِ.»
[١]: (بار خدايا از تو ايمانى مى خواهم كه سر آمد و پايانى جز لقايت نداشته باشد. تا زمانى كه زندهام داشتهاى، بر آن زنده بدار؛ و هنگامى كه [جان] مرا مى گيرى، بر آن برگير؛ و آنگاه كه مرا [در قيامت] بر مى انگيزانى، بر آن برانگيز.)
|
آتش عشق بُتان در خود مزن |
ورنه در آتش گذر كن چون خليل |
|
|
يا مكن با پيل بانان دوستى |
يا بنا كن خانه اى در خورد پيل |
|
آرى، آن كه چون خليل اللَّه ٧ «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.»[٢]: (من غروب كنندگان را دوست نمى دارم.) گفت، و روى و ديده دل تنها به يگانه محبوب جهان آفرينش دوخت، و پيروى از ابراهيم ٧ نمود، و «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً، وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ.»[٣]: (بدرستى كه من استوار و مستقيم، روى و تمام وجودم را به سوى خدايى نمودم كه آسمانها و زمين را نو آفرينى نمود، و از مشركان نيستم.) گفت، تن به هر ناملايمى خواهد داد.
خواجه هم مى گويد: يا عشق معشوقان را به دل راه مده، و يا خليل آسا بر آتش نمرودى گذر كن، تا آتش و ناملايمات بر تو آسان و سرد گردد.
قدم خويش را جاى قدم اولياء گذاشتن و خواسته آنان را خواستن، تحمّل و صبر و ثبات قدمى چون آنان مى خواهد. «يا مكن با پيل بانان دوستى ...»؛ كه:
٢٦٨٧
«أللّهمَّ! فَما قَضَيْتَ عَلَيْنا مِنْ قَضآءٍ، أوْ قَدَّرْتَ عَلَيْنا مِنْ قَدَرٍ، فَأعْطِنا مَعَهُ صَبْراً يَقْهَرهُ وَيُدْمِغُهُ، وَاجْعَلْهُ لَنا صاعِداً
[١]- اقبال الأعمال، ص ٧٦.
[٢] - انعام: ٧٦.
[٣] - انعام: ٧٩.