جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٣ - غزل ٤١٩ ز دست كوته خود زير بارم
|
ميى خوردم من از پيمانه عشق |
كه هُشيارىّ و بيدارى ندارم |
|
از شراب ديدار دوست پيمانه اى آشاميدهام، كه هوشيارى و بيدارى را نمى دانم.
و يا آنكه: از پيمانه عشق و راهنمايى انبياء و اولياء :، كه ظرف تجلّيات دوستند، شرابى نوشيدهام، كه هوشيارى و بيدارى را نمى فهمم.
به گفته خواجه در جايى:
|
دلم جز مِهْرِ مَهْ رُويان، طريقى بر نمى گيرد |
زِهَرْ دَرْ مى دهم پندش، و ليكن در نمى گيرد |
|
|
چه خوش صيد دلم كردى، بنازم چشم مستت را! |
كه كس آهوى وحشى را، از اين خوشتر نمى گيرد[١] |
|
|
بدين شكرانه مى بوسم لبِ جام |
كه كرد آگه ز دورِ روزگارم |
|
اى دوستان! اگر مى نگريد امروز در مقابل انبياء و اولياء : و يا اساتيد، سر خضوع و كرنش و تعظيم فرود مى آورم و آستان آنان را (كه جام تجلّيات محبوب منند) مىبوسم، براى آن است كه راهنماييهايشان مرا از فظرتِ: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٢]: (همان سرشت خدايى كه همه را بر آن نو آفرينى فرمود.) با خبر ساخت.
چگونه مى توانم شكر اين نعمت را ننمايم كه فرمود:
٢٩٢٣
«مَنْ شَكَرَ مَنْ أنْعَمَ عَلَيْهِ، فَقَدْ كافاهُ.»
[٣]: (هركس سپاس كسى را كه به او نيكى كرده بجاى آورد، جزاى نيكى او را داده.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٤، ص ١٥٧.
[٢] - روم: ٣٠.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الشّكر، ص ١٨٠.