جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢ - غزل ٣٦٤ زبان خامه ندارد سر بيان فراق
|
بسى نماند كه كشتى عُمر غرق شود |
ز موج شوق تو در بحر بيكران فراق |
|
اى دوست! امواج شوق ديدارت نزديك است كه كشتى عمر مرا به درياى بيكران فراق بسپارد و غرق سازد و به هلاكت مبتلا گردم.
كنايه از اينكه: به اين قطع اميد از همه جز تو نموده عنايتى بنما، و با نگاهى از دست فراقت رهايى بخش.
به گفته خواجه در جايى:
|
نَفَس بر آمد و كام از تو بر نمى آيد |
فغان! كه بخت من از خواب در نمى آيد |
|
|
در اين خيال بسر شد زمان عُمر و هنوز |
بلاى زلف سياهت بسر نمى آيد[١] |
|
با اين همه:
|
فلك چو ديد سرم را اسير چنبرِ عشق |
ببست گردن صبرم به ريسمان فراق |
|
نه تنها بحر بيكران فراق نزديك است كه كشتى عمرم را در امواج خود غرق نمايد، كه فلك هم چون مرا به عشق دوست مبتلا ديد، زمام صبر مرا به دست فراق داد، تا بر آن صابر باشم. چگونه عاشق مى تواند صابر نباشد بر آنچه دوست براى او خواسته؟.
در جايى مى گويد:
|
صبر است مرا چاره ز هجران تو، ليكن |
چون صبر توان كردكه مقدور نمانده است؟[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٦، ص ٢٠٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٩.