جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٢ - غزل ٣٩٩ چل سال بيش رفت كه من لاف مى زنم
|
از يمن عشق و دولت رندانِ پاكباز |
پيوسته صدر مصطبه ها بود مسكنم |
|
من آنم كه سابق الايّام از ميمنت عشق و معاشرت با اهل كمال، پيوسته مورد احترام در اين ديار بودم، و در مكانهاى برجستگان نزد اساتيدِ راه جايم بود؛ كه:
٢٨١٥
«جَليسُ الخَيْرِ نِعْمَةٌ.»
[١]: (همنشين خير و خوب، نعمتى است.). حال، در اثر معاشرت با نادانان، چنان گشتهام كه گويا: «از ياد برده اند هواى نشيمنم»؛ كه:
٢٨١٦
«خُلْطَةُ أبْنآءِ الدُّنْيا تَشينُ الدّينَ، وَتُضْعِفُ اليَقين.»
[٢]: (در آميختن و معاشرت با فرزندان و اهل دنيا، دين انسان را زشت و يقينش را ضعيف مى گرداند.)
|
حافظ! به زير خرقه، قَدَح تا به كى كشى |
در بزم خواجه، پرده زكارت برافكنم |
|
|
تورانْ شَهِ خجسته، كه در مِنْ مَزيدفَضْل |
شد منّت مواهبِ او، طوقِ گردنم |
|
معلوم مى شود خواجه سرّ خود را در لباس زهد مخفى مى داشته، و در زمان «توران شاه» توانسته آزادانه از گزند بدخواهان به كارش بپردازد، كه با خود خطاب كرده و مى گويد: تا كى در لباس زهد باده مى كشى، در مجلس بزم و شادى خواجه توران شاه پرده زكارت بر افكنم و اظهار عقيده خويش را نمايم و از تظاهر به زهد خشك بر كنارت خواهم نمود. كدام شاه؟ آنكه مرا مورد انعام و اكرام خود قرار داد.[٣].
[١]- غرر و درر موضوعى، باب المجالسة، ص ٤٤.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب المجالسة، ص ٤٤.
[٣] - مخفى نماند خواجه در صفحه ٣٥ چاپ قدسى قصيده اى در مدح وى گفته.