جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨ - غزل ٣٦١ در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
|
بى جمالِ عالم آراىِ تو، روز من شب است |
با كمال عشق تو، در عين نقصانم چو شمع |
|
اى دوست! جمال تو عالم آراست، و همه موجودات به نور تو و جمالت ظهور دارند: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[١]: (خدا، نور آسمانها و زمين است.- نيز:
٣٣٠٩
«وبِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى أضآءَ لَهُ كُلُّ شَىْ ءٍ يا نُورُ! يا قُدُّوسُ!»
[٢]: ( [از تو مسئلت دارم ...] به نور روى [اسماء و صفات] ات كه هر چيزى بدان روشن و نورانى است. اى نور! اى پاك از هر نقص و آلايش!)- امّا من از ديدارت محروم باشم و روزم چون شب باشد؟ با آنكه در عاشقى و عشق به تو يكتا بوده، و هر روز به نابودى مى گرايم، همچون شمع كه هر چه در سوزندگى قويتر باشد، زودتر نقصان يافته و نابود مى شود.
در واقع مى خواهد بگويد: مطلوب من اين است كه هرچه زودتر به مقصود خود برسم، و اين حاصل نمى شود مگر به نابودى و نيستى پيوستن، و آن هم ميسّر نمىشود مگر به شدّت يافتن عشقم به تو؛ پس آتش عشقم زياده نما، تا وصالم ميسّر آيد. در جايى مى گويد:
|
من خرابم ز غم يارِ خراباتىِ خويش |
مىزند غمزه او، ناوكِ غم بر دل ريش |
|
|
با تو پيوستم و از غير تو دل ببريدم |
آشناىِ تو ندارد سَرِ بيگانه و خويش |
|
|
پرسشِ حال دلِ سوخته كن بَهْرِخدا |
نيست از شاه عَجَب، گر بنوازد درويش[٣] |
|
|
رشته صبرم به مقراضِ غمت ببريده شد |
همچنان در آتش هجر تو سوزانم چو شمع |
|
با خود گفتم: بنشينم و در فراق دوست صبر كنم؛ امّا غم عشقش بر من چيره گشت و صبر از من بگرفت، و آتش درونيم (چون شمع كه سر او را مى برند،.
[١]- نور: ٣٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.