جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٩ - غزل ٣٧٥ خوش خبر باش اى نسيم شمال
گويا خواجه و دوستان هم مرامش را هجران به طول انجاميده به گونه اى كه اكثر آنان به تدريج ميدان عشق به محبوب را خالى گذاشته، و عدّه كمى به مقصد راه يافتهاند. وى در اين غزل از هر دو دسته سخن به ميان آورده، و گويا خود او از آنانى كه استشمام پايان يافتن روزگار فراق را مى نموده لذا مى گويد:
|
خوش خبر باش اى نسيم شَمال! |
كه به ما مى رسد زمانِ وصال |
|
|
ما بِسَلْمى وَمَنْ بِذي سَلَمٍ |
أَيْنَ جيرانُنا وَكَيْفَ الحال؟ |
|
اى نسيمهايى كه از كوى جانان خبر وصال او را به من مى آوريد! واى نفحاتى كه مژده ديدارش را مى دهيد! خوش خبر باشيد، از محبوب من چه خبر؟ و از ياران و عشّاق طريق چه مى دانيد؟ همسايگان ما در سير كجايند و حالشان چگونه است و در چه مقام و منزلتى مى باشند؟.
خلاصه با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار دوست مى نمايد. در جايى مى گويد:
|
يا رب! كى آن صبا بوزد، كز نسيم او |
گردد شمامه كرمش كار ساز من |
|
|
ياران به ناز و نعمت و ما غرق محنتيم |
يا رب! بساز كار من اى كارساز من! |
|
|
حافظ زغصّه سوخت، بگو حالش اى صبا! |
با شاهِ دوستْ پرورِ دشمنْ گدازِ من[١] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٦، ص ٣٤٠.