جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥١ - غزل ٣٩٦ مرا مى بينى و هر دم زيادت مى كنى دردم
در جايى مى گويد:
|
اى پادشهِ خوبان! داد از غم تنهايى |
دل بىتو به جان آمد، وقت است كه باز آيى |
|
|
اى درد توام درمان، در بسترِ ناكامى |
وى ياد توام مونس، در گوشه تنهايى[١] |
|
گويا ارادهات بر آن قرار گرفته كه مرا بكلّى از خويش بستانى و بىسامانم ببينى، تا سامان دهى، و به درد عشقم مبتلا فرمودهاى، تا به كلّى بسوزم و نابود گردم و قابل پيشگاهت شوم، و گويا سامانم در بىسامانى و دوايم را در بىدرمانى ديدهاى.
به گفته خواجه در جايى:
|
يار اگر ننشست با ما، نيست جاىِ اعتراض |
پادشاهِ كامران بود، از گدايان عار داشت |
|
|
درنمى گيرد نياز و عجز ما، با حسنِ دوست |
خرّم آن! كز ناز نينان، بختِ برخوردار داشت[٢] |
|
|
نه رأى است اينكه اندازى مرا برخاك و بگذارى |
گذارى آر و بازم پرس، تا گِردِ سرت گردم |
|
اى دوست! چنانچه اراده تو تعلّق به نابودى و فناى من گرفته، چه زودتر به نابودىام آگاه ساز تا جز تو را نبينم. و اين گونه رهايم مكن و مگذر، و پس از نابودىام باز عنايتى فرما و بر كشته من بگذر، و بازجويى از اين كشته خويش بنما تا زنده گردد و به بندگىات برخيزد.
خلاصه بخواهد با اين بيان بگويد: فنا، و بقاء بعد از فنايم كرامت فرما؛ كه:
٢٧٩٨
«إلهى! هَبْ لى كَمالَ الإنْقِطاعِ إلَيْكَ ... فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ العَظَمَةِ وَتَصيرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ. إلهى! وَاجْعَلْنىِ مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[٣]:
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٥، ص ٣٧٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٠، ص ٩٠.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.