جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٣ - غزل ٤٠٩ دردم از يار است و درمان نيز هم
|
بارم دِهْ از كرم بَرِ خود، تا به سوزِ دل |
در پاىْ دمبدم، گهر از ديده بارمت[١] |
|
|
اعتمادى نيست بر كارجهان |
بلكه بر گردونِ گردان نيز هم |
|
محبوبا! كجا مى توان به روزگار و كار جهان اعتمادى نمود، كه بمانم و از تو بهرهمند گردم؟ و كجا معلوم است كه تو همواره به من لطف داشته باشى؟.
كنايه از اينكه: بيا و عنايتى فرما، مِىْ بيار و به ديدارت خوشنودم گردان. به گفته خواجه در جايى:
|
بياور مى، كه نتوان شد ز مكرِ آسمان ايمن |
به لعبِ زهره چنگىّ و بهرامِ سلحشورش |
|
|
نگه كردن به درويشان، منافىّ بزرگى نيست |
سليمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش[٢] |
|
|
چون سرآمد دولتِ شبهاىِ وصل |
بگذرد ايّامِ هجران نيز هم |
|
ممكن است خواجه بخواهد با اين بيان دلدارى به خود بدهد و بگويد؛ همان طورى كه شب وصالت سپرى شد، ايّام هجران نيز سپرى خواهد شد، و باز به ديدار دوست نايل خواهى گشت.
در غزلى خبر از پايان يافتن روزگار هجران خود داده و مى گويد:
|
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد |
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد |
|
|
آن همه ناز و تنعّم، كه خزان مى فرمود |
عاقبت، در قدم بادِ بهار آخر شد |
|
|
ساقيا! عمرِ دراز و قدحت پر مِىْ باد! |
كه به سعى توام، اندوهِ خمار آخر شد[٣] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.