جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٣ - غزل ٤١١ در نهانخانه عشرت صنمى خوش دارم
خواجه با اين بيان مى خواهد اظهار اشتياق به ديدار حضرت محبوب بنمايد.
|
پيش از اينت، بيش از اين غمخوارىِ عُشّاق بود |
مهر ورزىِّ تو با ما، شهره آفاق بود |
|
|
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟ |
ما به او محتاج بوديم، او به ما مشتاق بود[١] |
|
لذا در بيت بعد مى گويد:
|
ور تو زين دست، مرا بىسر و سامان دارى |
من به آهِ سحرت، زلف، مشوَّش دارم |
|
و چنانچه اى دوست! پس از قدم به كاشانهام نهادن، مرا با تجلّيت از خود بگيرى و فانى سازى، من هم در سحرگاهان با آه آتشينم، زلف و كثراتت را بر باد خواهم داد، و غير تو را از صفحه سينهام خواهم زدود.
در نتيجه بخواهد بگويد:
|
رواقِ منظرِ چشمِ من، آشيانه توست |
كرم نما و فرودآ، كه خانه، خانه توست |
|
|
من آن نِيَم، كه دهم نقدِدل به هر شوخى |
دَرِ خزانه، به مُهر تو و نشانه توست[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
دادهام بازِنَظَر را، به تَذَرْوى پرواز |
باز خواندمگرش، بخت وشكارى بكند |
|
|
كو كريمى؟ كه ز بزم طربش، غمزدهاى |
جرعه اى دركشد و دفعِ خمارى بكند[٣] |
|
|
عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند |
اين همه منصب از آن، شوخ پريوش دارم |
|
چرا چنان نكنم و به آه سحرت، زلف مشوَّش ندارم، كه اى دوست! منصب.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٧، ص ١٣٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٢، ص ١٠٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٣، ص ١٨٥.