جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٩ - غزل ٣٧١ اگر به كوى تو باشد مرا مجال وصول
|
خراب تر ز دلِ من، غم تو جاى نيافت |
كه ساخت در دل تنگم قرار، گاهِ نزول |
|
محبوبا! گويا غم عشق تو ويرانه تر از دل مرا نيافت، كه براى آبادىاش گهگاهى در آن اجلال نزول فرمود، تا از ويرانى به آبادى كشدش، و به حيات ابدى رساندش.
در جايى مى گويد:
|
در غم خويش چنان شيفته كردى بازم |
كز خيال تو به خود باز نمى پردازم |
|
|
عهد كردى كه بسوزى ز غم خويش مرا |
هيچ غم نيست، تو مى سوز كه من مى سازم[١] |
|
|
به درد عشق بساز و خموش شو حافظ! |
رموزِ عشق مكن فاش، پيشِ اهل عقول |
|
درست است اى خواجه! درد عشقش در دلت جاى گرفته و تو را عاشقى بدين گفتار داشته، ولى بدان بساز، و به عاقلان رموز آن رامگو، كه ملامت كنندت و از طريق فطرت بازت دارند.
در جايى مى گويد:
|
خِرَد هر چند نقدِ كاينات است |
چه سنجد پيش عشق كيميا كار؟! |
|
|
سكندر را نمى بخشند آبى |
به زور و زَرْ ميسّر نيست اين كار |
|
|
به مستوران مگو اسرار مستى |
حديثِ جان مپرس از نقش ديوار[٢] |
|
[١]- غرر و درر موضوعى، باب ٤١٠، ص ٣٠٣.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب ٢٨٨، ص ٢٢٦.