جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٦ - غزل ٤٠٠ حاشا كه من به موسم گل ترك مى كنم
تجلّيات محبوب حقيقى در سحرگاهان؟ تا گلههاى ايّام فراق را به آنان بنمايم، و با بخت خجستهام از طالع فرخنده خويش سخن برانم و بگويم:
|
سينهام ز آتش دل، در غم جانانه بسوخت |
آتشى بود در اين خانه، كه كاشانه بسوخت |
|
|
تنم از واسطه دورىِ دلبر، بگداخت |
جانم از آتش هجر رخ جانانه، بسوخت[١] |
|
و به گفته خواجه در جاى ديگر:
|
بسوخت حافظ و كس حال او به يار نگفت |
مگر نسيم، پيامى خداى را ببَرَد[٢] |
|
|
كى بود در زمانه وفا؟ جام مِىْ بيار |
تا من حكايتِ جَمْ و كاوسِ كِىْ كنم |
|
اى دوست! زمانه وفا ندارد و در گذر است، تنها خوبيها مى ماند، مرا از عنايات و مشاهداتت محروم مگردان. پادشاهان رفتند، نيكيهاى آنان بجا ماند. در ساقى نامه خود مى گويد:
|
بيا ساقى آن جام، پر كن ز مى |
كه گويم تو را حالِ كَسرى و كِىْ |
|
|
به مستى توان دُرِّ اسرار سفت |
كه در بىخودى، راز نتوان نهفت |
|
|
بيا ساقى آن مِىْ، كه عكسش ز جام |
به كيخسرو و جَمْ فرستد پيام |
|
|
بده تا بگويم به آواز نى: |
كه جمشيد كِىْ بود و كاوس كِىْ[٣] |
|
|
از نامه سياه نترسم، كه روز حشر |
با فيض لطف او، صد از اين نامه طى كنم |
|
محبوبا! از نامه سياه آن كس بايد بترسد كه به الطاف معشوقش آگاه نباشد؛ و:
«وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ عَلى ظُلْمِهِمْ»[٤]: (و مسلّماً پروردگار تو نسبت به مردم- با.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤، ص ٦٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٦، ص ١٢٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، ص ٤٤٨.
[٤] - رعد: ٦.