جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩١ - غزل ٤١٧ روز عيد است و من امروز در اين تدبيرم
|
ظلِّ ممدود و خَمِ زلفِ توام بر سر باد |
كاندرين سايه، قرارِ دل شيدا باشد[١] |
|
|
پند پيرانه دهد واعظ شهرم، ليكن |
من نه آنم، كه دگر پند كسى بپذيرم |
|
واعظ شهر، اگرچه دست از نصيحتم بر نمى دارد و هموارهام پرهيز از مى گرفتن و مراقبه جمال دوست مى دهد؛ ولى چگونه مى شود از جوائز روز عيد و ساغر تجلّيات او چشم پوشيد و گوش به سخنان واعظ داد؟!.
در جايى مى گويد:
|
برو به كارِ خوداى واعظ! اين چه فرياداست؟ |
مرا فتاده دل از كف، تو را چه افتاده است؟ |
|
|
به كام تا نرساند، مرا لبش چون نِىْ |
نصيحتِ همهْ عالم، به گوش من باد است[٢] |
|
|
آن كه بر خاك در ميكده جا داشت كجاست |
تا نهم در قدم او سرو پيشش ميرم |
|
كجاست استاد و راهنماى من؟ تا به شكرانه نعمتِ راهنمايىاش سر به قدمش نَهَم و خاك پايش بوسم.
به گفته خواجه در جايى:
|
بنده پير مغانم، كه ز جهلم برهاند |
پير ما هرچه كند، عين رعايت باشد[٣] |
|
و در جايى مى گويد:
|
تا زميخانه و مى، نام و نشان خواهد بود |
سرما، خاكِ رَهِ پيرِ مُغان خواهد بود[٤] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٧، ص ٢١٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤، ص ٥٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٥، ص ١٩٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٨، ص ١٣٣.