جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١ - غزل ٣٦٣ طالع اگر مدد كند دامنش آورم به كف
خواجه اين غزل را در آرزو و انتظار ديدار دوست سروده، و در آخر خود علّت محروميّت از ديدارش را ذكر نموده، مىگويد:
|
طالع اگر مدد كند دامنش آورم به كف |
گر بِكِشَد زهى طرب! ور بكُشد زهى شرف! |
|
عمرى است در اين فكر بسر مى برم، تا شايد الطاف دوست شامل حالم گردد و دامنش به كفم افتد، تا از ناراحتيهاى ايّام هجران سخنها گويم. زمانى به اين آرزويم خواهم رسيد كه قضاى الهى و قسمت ازلى با من همراه شود، و دامنش به دستم افتد، و جمال خود بنمايد. و چون دامن از كفم بكشد و ناز پيشه سازد و از ديده دلم مخفى گردد، طرب و خوشى به من دست دهد و با ديدارى و كششى شوق مرا به خود زياده فرمايد. در جايى مى گويد:
|
عاشقان را بر سَرِخود حكم نيست |
هرچه فرمان تو باشد آن كنند |
|
|
كن نگاهى از دو چشمت، تا در آن |
مرگ را بر بىدلان آسان كنند |
|
|
عيد رخسارِ تو كو؟ تا عاشقان |
در وفايت جان و دل قربان كنند[١] |
|
و اگر مرا با جلال خويش فانى سازد، زهى شرافت! زيرا به نهايت آرزويم نايل گشتهام. در جايى مى گويد:
|
آن كه پامال جفا كرد چو خاكِ راهم |
خاك مى بوسم و عذرِ قدمش مى خواهم |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٥، ص ١٧٩.