جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٠ - غزل ٣٨٦ برخيز تا طريق تكلف رها كنيم
ما كيستيم؟ تا او را بشناسيم، ممكن و فقير را كجا سزد تا واجب و غنى را به اسم و صفت و ذات بشناسد؟! كه:
٢٨٧٢
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ ... وَبِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ فَاهْدِنى بِنُورِكَ إلَيْكَ ...»
[١]: (چگونه با چيزى كه در وجودش نيازمند توست، مىتوان بر تو رهنمون شد ... و به تو، بر تو راهنمايى مى جويم، پس مرا به نور خويش به سويت رهنمون شو.).
ممكن تا به خود توجه دارد و از خود خالى نگشته، چگونه ممكن است او را بشناسد؟! و چون از خويش خالى گشت؛ جز دوست نخواهد ديد تا شناسايى باشد؛ كه:
٢٧٤٧
«أنْتَ الَّذى أشْرَقْتَ الأنْوارَ فى قُلُوبِ أوْلِيآئِكَ، حَتّى عَرَفُوكَ وَوَحَّدُوكَ [وَجَدُوكَ]. وَأنْتَ الَّذى أزَلْتَ الأغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّائِكَ، حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِك.»
[٢]: (تو بودى كه انوار را در قلوب اوليائت تابيدى، تا اينكه از اهل معرفت و توحيدت گشتند [يا: تو را يافتند.]. و تو بودى كه اغيار را از دلهاى دوستانت زدودى، تا اينكه غير تو را به دوستى نگرفته و به غيرت پناه نبردند.)
|
بر ديگران نگار، قبا پوش بگذرد |
ما نيز، جامههاى صبورى، قبا كنيم |
|
اى دوستان! يار قباى حسن و ملاحت به بر كرده، و بر ديگران جلوه كنان مىگذرد و ايشان را بهرهمند از ديدار خود مى نمايد. بيائيد ما محرومان، از حسرت ديدارش، جامههاى صبورى، را با بىاعتناييهايى كه از او نسبت به خود مى بينيم، چاك كنيم.
در جايى مى گويد:
|
ز سوزِ شوق، دلم شد كباب دور از يار |
مُدام، خون جگر مى خورم، ز خوانِ فراق |
|
[١]- اقبال الاعمال، ص ٣٤٨- ٣٤٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.