جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤١ - غزل ٤٠٩ دردم از يار است و درمان نيز هم
|
بى چراغ جام، در خلوت نمى آرم نشست |
وقتِ گل، مستورىِ مستان زنادانى بود |
|
|
مجلس انس و بهار و بحثِ عشق اندر ميان |
جام مِىْ نگرفتن از جانان، گران جانى بود |
|
|
دى عزيزى گفت: حافظ مى خورد، پنهان شراب |
اى عزيز من! گناه آن بِهْ، كه پنهانى بود[١] |
|
|
ياد باد آن كو به قصد جان ما |
عهد را بشكست و پيمان نيز هم! |
|
چه خوش لحظه اى بود آن هنگامى كه دوست قصد جان ما نمود و به فنايمان پرداخت، و عهد و پيمان ربوبيّت را درهم ريخت، خواست جز خود نماند! كه:
٣٢٥٥
«يا مَن اسْتَوى بِرَحْمانيَّتِهِ! فَصارَ العَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغْيارَ بِمُحيطاتِ أفْلاكِ الأنْوارِ.»
[٢]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيتت [بر تمام موجودات] استوار و چيره گشتى! پس عرش [موجودات] در ذاتت غايب گرديد. آثار مظاهر را با آثار خويش از بين برده، و اغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.).
و مى خواست او را هم به ديده او مشاهده نمايم، و بندگىام به نيستى خود راه يافتن و شهود فناى خويش باشد؛ كه:
٢٨٨٣
«إلهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى عَلَيْكَ، مِنْكَ أطْلُبُ الوُصُولَ إلَيْكَ، وَبِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ؛ فَاهْدِنى بِنُورِكَ إلَيْكَ، وَأقِمْنى بِصِدْقِ العُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْك.»
[٣]: (بار الها! اين خوارى من است كه در پيشگاهت آشكار است، و اين حال من كه بر تو پنهان نيست، تنها از تو وصال و رسيدن به تو را خواستارم، و تنها به تو بر جنابت راهنمايى مى جويم، پس به نور خويش مرا به سويت رهنمون شو، و با بندگى.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.