جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٨ - غزل ٣٦٨ اى دل ريش مرا با لب تو حق نمك
محبوبا! بندگانت تو را به حسن و جمال و كمال و بنده نوازى شناختهاند، چرا لب نمى گشايى و جلوه نمى نمايى و سخن با من نمى گويى، تا خلائق از عقيده خود باز نگردند.
در واقع، با اين بيان اظهار عشق به ديدار و شنيدن گفتار معشوق مى نمايد. در جايى مى گويد:
|
بِفِكَن بر صَفِ رندان، نظرى بهتر از اين |
بر در ميكده ميكن، گذرى بهتر از اين |
|
|
در حقِ من لبت آن لطف كه مى فرمايد |
گرچه خوب است، و ليكن قدرى بهتر از اين[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
اى پسته تو خنده زده بر حديثِ قند! |
مشتاقم از براى خدا، يك شكر بخند |
|
|
جايى كه يار ما به شكَر خنده دم زند |
اى پسته! كيستى تو؟ خدا را دگر مخند[٢] |
|
|
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد |
من نه آنم كه زبونى كشم از چرخِ فلك |
|
معشوقا! مرادم از زيستن در اين عالم و بهرهمند شدن از مظاهر، توجّه به ملكوت آنان و ديدار توست از طريق ايشان؛ كه:
٢٩٨٨
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ، أنَّ مُرادَكَ مِنّى أن تَتَعرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْ ءٍ حَتّى لا أجْهَلَكَ فى شَىْ ءٍ.»
[٣]: (بار الها! با پى در پى در آمدن آثار و مظاهر و دگرگون شدن تحولات دانستم كه مراد تو از من اين است كه در هر چيز خودت را به من بشناسانى، تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.).
و چنانچه مظاهر بخواهند با مظهريّتشان مرا از تو دور سازند، اعتنايى به آنها.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٥، ص ٣٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٩، ص ١٢١.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.