جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٥ - غزل ٣٩٢ به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم
الفتى و ذكرى و يادى داشته باشد و به عشقت عمر خويش بسر برد، نه آنان كه مال و منال و تاج و تخت دارند؛ كه:
٢٧٧٨
«أنْتَ الَّذى أَزَلْتَ الأغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّآئِكَ، حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ. أنْتَ المُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أوْحَشَتْهُمُ العَوالِمُ، وأنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمُ المَعالِمُ. [إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟! وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدكَ؟! لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَوِّلًا.»
[١]: (تو بودى كه اغيار را از دلهاى دوستانت زدودى، تا اينكه غير تو را به دوستى نگرفته و به غيرت پناه نبردند. تويى يار و مونس آنان آنگاه كه عالَمهاى [امكانى] به وحشتشان انداخت، و تو بودى كه ايشان را هدايت فرمودى، آنگاه كه نشانه هايت برايشان روشن گشت. [معبودا] آن كه تو را از دست داد، چه چيزى يافت؟! و آن كه تو را يافت، چه چيزى را از دست داد؟! قطعاً هركس به جاى تو به غير تو خرسند شد، نوميد گشت. و هر كه نافرمانى و سركشى نموده و از تو روى گردان شد، زيان برد.- به گفته خواجه در جايى:
|
هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود |
|
|
آنچنان مهر توام در دل وجان جاى گرفت |
كه گَرَم سر برود، مهر تو از جان نرود[٢] |
|
|
رموز عشق و سرمستى ز من بشنو نه از واعظ |
كه با جام و قدح هر شب قرين ماه و پروينم |
|
اى عزيزان من! واى آنان كه مى خواهيد قدم در راه سلوك عشق جانان گذاريد! رموز اين راه را از كسى سؤال كنيد كه همواره و هر شب با ذكر و ياد و مراقبه با دوست بسر برده، نه از واعظى كه بويى از عشق و ياد او استشمام نكرده و در خشكى بسر برده و جامعه را به پوست و قشر دعوت مى كرده؛ كه: «أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ، أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى؟ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»[٣]: (آيا كسى كه به راه.
[١]- اقبال الأعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٣] - يونس: ٣٥.