جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٣ - غزل ٣٨٦ برخيز تا طريق تكلف رها كنيم
سازد، مشكل است دست از او بكشيم، و بگذاريم تا سير نديده ايماش برود و باز به فراقش مبتلا گرديم. به گفته خواجه در جايى:
|
اگر ز كوى تو بُويى به من رساند باد |
به مژده، جانِ جهان را به باد خواهم داد |
|
|
به جاى طعنه اگر، تيغ مى زند دشمن |
ز دوست دست نداريم، هرچه باداباد[١] |
|
در واقع، اظهار اشتياق تامّ به دوست مى نمايد.
|
گفتم: نگشت كامِ دلم حاصل از لبت |
گفتا: تو صبر كن، كه مرادت روا كنيم |
|
با دوست گفتم: عمرى گذشت، و مراد خود از لبت نگرفتم و آب حيات ابدى از لعلت نياشاميدم. فرمود: آرى چنين است، ولى به صبر مى توانى به مراد خود نايل گردى؛ كه: «أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا، وَ يُلَقَّوْنَ فِيها تَحِيَّةً وَ سَلاماً»[٢]: (آنها هستند كه درجات عالى بهشت در برابر شكيبايى و صبرشان به آنان پاداش داده مى شود، و در آنجا با تحيّت و سلام روبرو مى شوند.) به گفته خواجه در جايى:
|
گفتم: كه نوشِ لعلت، ما را به آرزو كُشت |
گفتا: تو بندگى كن، كو بنده پرور آيد |
|
|
گفتم: دلِ رحيمت، كى عزمِ صلح دارد |
گفتا: بكش جفا را، تا وقتِ آن در آيد |
|
|
گفتم: زمانِ عشرت، ديدى كه چون سرآمد |
گفتا: خموش حافظ! كاين غُصّه هم سرآيد[٣] |
|
|
حافظ! وفا نمى كند ايّامِ سست عهد |
اين پنج روزه عمر، بيا تا وفا كنيم |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٠، ص ١٢٢.
[٢] - فرقان: ٧٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٦، ص ١٩٣.