جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٣
|
دل اين همه جفا كه به خوارى كشيد از او |
هرجا كه رفت، هيچ كسش محترم نداشت[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: با بيگانه هم يار شو و از آن طريق برايم تجلّى كن، تا تو را با دوست و ناآشنايت مشاهده نمايم، و چنان از خويش گرفته شوم كه دوست و دشمن نبينم؛ و غم اغيار هم بخور تا به ديدارت با آشنا و بيگانه شادمانم سازى. در واقع «مشو» و «مكن»، يعنى «بشو» و «بكن». چنانكه در ابيات سابق هم گفته شد. در جايى مى گويد:
|
به وفاى تو، كه خاك رَهِ آن يارِ عزيز |
بى غبارى كه پديد آيد از اغيار بيار |
|
|
روزگارى است كه دل، چهره مقصود نديد |
ساقيا! آن قدحِ آينهْ كردار بيار[٢] |
|
|
رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس |
تا به خاكِ دَرِ آصف، نرسد فريادم |
|
اى دوست! پيش از آنكه فرياد عاشقانهام در هجرت را بيگانگان بشنوند و به حالم ترحّم آورند، عنايتى به اين بينواى مسكين بنما و به ديدارت نايل ساز و به فريادم گوش فرا ده. به گفته خواجه در جايى:
|
در آ، كه در دلِ خسته، توان در آيد باز |
بيا، كه بر تن مرده، روان گرايد باز |
|
|
بيا كه فرقت تو، چشم من چنان بربست |
كه فتحِ باب وصالت، مگر گشايد باز |
|
|
به پيش آينه دل، هر آنچه مى دارم |
بجز خيال جمالت، نمىنمايد باز[٣] |
|
و چنانچه نخواهى به من رحم نمايى:
|
حافظ از جور تو حاشا! كه بنالد روزى |
من از آن روز، كه در بند توام، آزادم |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٣، ص ٩٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.