جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٨ - غزل ٣٧٨ هر نكته اى كه گفتم در وصف آن شمايل
و همچنين در جايى مى گويد:
|
ز شعر دلكش حافظ كسى شود آگاه |
كه لطف طبع و سخن گفتن درى داند[١] |
|
|
دل دادهام به يارى، عاشق كُشى، نگارى |
مرضيّة السّجايا، محمودة الخصائل |
|
با آنكه مى دانم محبوبى كه دل به او دادهام در كُشتن عُشاقش يكتاست، نمىتوانم از او چشم بپوشم و نخواهمش؛ زيرا دانستهام كارهايش مرضىّ و پسنديده، و صاحب خصلتهاى نيك مى باشد، و آنچه شايسته عشاق خود مى داند، انجام مى دهد، اگر عاشق خود را مى كُشد، نه بدان خاطر است كه از او خوشش نمىآيد، بلكه مى خواهد با اين كشتن و نابود ساختن، حيات ابدى به او ببخشد، بدين سبب است كه به تمام وجود به او دل دادهام؛ كه:
٢٦٨٩
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى؛ فَأَنْتَ لا غَيْرُكَ مُرادى ... وَإلى هَواكَ صَبابَتى، وَرِضاكَ بُغْيَتى.»
[٢]: (توجهم از همه بريده و تنها به تو پيوسته، و ميل و رغبتم به سوى تو منصرف گشته، پس تويى مقصودم نه غير تو ... و سوز و حرارت عشقم براى دوستى توست، و خشنوديت تنها مقصودم.) امّا:
|
تحصيل عشق و رندى آسان نمود اوّل |
جانم بسوخت آخر در كسب اين فضائل |
|
كنايه از اينكه، روز اوّلى كه عاشق او گشتم، و قدم در راه سلوك گذاشتم، و خواستم به مقصد اقصاى از خلقت راه يابم؛ كه: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»[٣]: (و جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه مرا بپرستند.)، و بر طريق فطرت.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٧، ص ٢٠٦.
[٢] - بحار الأنوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٣] - ذاريات: ٥٦.