جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٩ - غزل ٣٨٦ برخيز تا طريق تكلف رها كنيم
معلوم مى شود خواجه سالها با گفتار عارفانه و عاشقانه انس داشته، و سپس توجّه نموده كه با گفتار، مشكل عاشقىاش حلّ نمى شود، بايد فكرى دگر نمود، با خود و دوستان هم فكرش خطاب كرده و مى گويد:
|
برخيز، تا طريقِ تكلُّف رها كنيم |
دُكّان معرفت به دو جو بَر بها كنيم |
|
بياييداى دوستان! طريق تكلّف را رها كنيم و دكّان شناسايى را به دو جو بفروشيم، كه بيش از آن ارزش ندارد؛ زيرا او را جز به او نمى توان شناخت؛ كه:
٢٨٢٨
«بِكَ عَرَفْتُكَ، وَأنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ وَدَعَوْتَنى إلَيْكَ، وَلَوْ لا أنْتَ لَمْ أدْرِ ما أنْتَ.»
[١]: (به تو، تو را شناختم، و تو بودى كه مرا به خود رهنمون شده و به سويت خواندىام. و اگر تو نبودى، نمىفهميدم كه تو چيستى.- نيز:
٣٩٢٩
«يا مَنْ دَلَّ عَلى ذاتِهِ بِذاتِهِ!»
[٢]: (اى خدايى كه به ذات خويش بر ذاتش رهنمون مى شود!).
هر كه گويد: من دوست را شناختم، گو: نشناختى. تا شناخت باشد، دوست ناشناخته است؛ كه:
٢٧٤٥
«إلهى ... لَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَريقاً إلى مَعْرِفَتِكَ، إلّابِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ.»
[٣]:
(معبودا! ... براى مردم راهى به معرفت و شناختت قرار ندادى، مگر به اقرار درماندگى از معرفتت.).
[١]- اقبال الاعمال، ص ٦٧.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٢٤٣.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.