جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٧ - غزل ٣٨١ شممت روح وداد و شمت برق وصال
مىدهى! سخت نگران ديدارش مى باشم و طاقت آنكه بيش از اين در هجرش صبر كنم ندارم، قدرى زمام شتر را باز كش تا ببينمش. صبر جميلم در اشتياق جمالش از دست شده.
در واقع با اين بيان، خطاب به نسيم و نفحات و اوليايى كه او را راهنماى به دوستند، مىكند. بخواهد بگويد:
٣٢٩٦
«إلهى! ... شَوْقى إلَيْكَ لا يَبَلُّهُ إلّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ، وَلَهْفتى لا يَرُدُّها إلّارَوْحُكَ.»
[١]: (بار الها! ... بر اشتياقم به تو جز مشاهده روى [اسماء و صفات] ات آب نمى پاشد، و قرارم جز در نزديكى به تو آرام نمىگيرد. و آتش درونىام را جز رحمتت برطرف نمى سازد.- نيز:
٢٧٦٨
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[٢]: (معبودا! درهاى رحمتت را بر روى موحّدانت مبند، و مشتاقانت را از مشاهده ديدار زيبايت محجوب مساز.)
|
شكايت شب هجران فرو گذاراى دل! |
به شكر آنكه بر افكند پرده روز وصال |
|
حال اى خواجه! به شكرانه اينكه روز وصال پرده برافكنده و روشنايى آن به چشم مى خورد، سخن از شام هجران مگو و شكايت مكن.
در جايى، چون ديدارش دست داده، مىگويد:
|
ديدار شد ميسّر و بوس و كنار هم |
از بخت، شكر دارم و از روزگار هم |
|
|
خاطر به دست تفرقه دادن نه زيركى است |
مجموعه اى بخواه و صراحى بيار هم[٣] |
|
|
چو يار بر سر صلح است و عذر مى خواهد |
توان گذشت ز جور رقيب در همه حال |
|
[١]- بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٧، ص ٣٣٤.