جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٥ - غزل ٣٩٨ چرا نه در پى عزم ديار خود باشم
|
منم غريب ديار و توئى غريب نواز |
دمى به حال غريب ديار خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى به گير و بازم بند |
به شرط آنكه ز كارم نظر نگيرى باز |
|
|
گرم چو خاك زمين خوار ميكنى سهل است |
خرام ميكن و بر خاك سايه مى انداز[١] |
|
نه تنها رهايى از غربت پيدا كنم، كه شهريارى و سلطنت و خلافت بر عالم (باذن اللَّه) نمايم، و همه به فرمان من باشند، در جايى مى گويد:
|
بر در ميكده، رندانِ قلندر باشند |
كه ستانند و دهند افسرِ شاهنشاهى |
|
|
اگرت سلطنت فقر ببخشنداى دل! |
كمترين مُلك تو، از ماه بود تا ماهى[٢] |
|
|
زمردمان سراپرده وصال شوم |
ز بندگانِ خداوندگارِخود باشم |
|
نه تنها عازم رجوع به ديار خويش باشم و از دنيا دل بر كنم، بلكه آنجا روم و محرم سراپرده قرب و وصل دوست گردم، و بندگى واقعى حضرتش را به جاى آورم؛ كه:
٢٨٠٩
«يا مَنْ أذاقَ أحِبّائَهُ حَلاوَةَ المُؤانَسَةِ؛ فَقامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُتَمَلِّقينَ، وَيا مَنْ ألْبَسَ أوْليآئَهُ مَلابِسَ هَيْبَتِهِ! فَقامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُسْتَغْفِرينَ.»
[٣]: (اى خدايى كه شيرينى انس با خويش را به دوستانت چشانيدى، پس در پيشگاهت براى اظهار محبّت ايستادند! واى آن كه اوليائت را به لباس هيبت و جلال بياراستى، پس در برابرت براى آمرزش خواهى بپا خواستند.)
|
چو كار عمر نه پيداست، بارى آن اوْلى |
كه روز واقعه، پيشِ نگار خود باشم |
|
|
ز دستِ بختِ گرانْ خواب و كار بىسامان |
گرم بود گلهاى، رازْ دارِ خود باشم |
|
حال كه كار عمر معلوم نيست و به آن نمى توان اعتماد نمود؛ كه:
٢٨١٠
«ألْعُمْرُ تُفْنيهِ
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤١٠.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩- ٣٥٠.