جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٨
خواجه در اين غزل با بيانات شيوا و عاشقانه خود، تقاضاى وصال و اظهار اشتياق به ديدار معشوق حقيقى را نموده، مىگويد:
|
زلف بر باد مده، تا ندهى بر بادم |
ناز بنياد مكن، تا نكَنى بنيادم |
|
محبوبا! با پرده بردارى از كثرات، از جمال خود حجاب بر مدار، وگر نه مرا به نابودى خواهى كشيد. و چنانچه به ديدارت نايلم ساختى، ناز بگذار و ديگر بار رخ مپوشان كه در فراقت هستىام را خواهى بر كَند.
در واقع با اين بيان، تقاضاى بر كنده شدن بنياد خود، و زلف بر باد دادن محبوب را نموده؛ چون مى دانسته ديدارش جز به اين دو امر حاصل نخواهد شد. در جايى مىگويد:
|
شكنج زلف پريشان بدست باد مده |
مگو كه خاطر عُشّاق، گو پريشان باش |
|
|
كمال دلبرى و حسن، در نظر بازى است |
به جلوه نظر از نادران دوران باش[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
روى بنما و وجود خودم از ياد ببر |
خرمنِ سوختگانِ را همه گو باد ببر |
|
|
ما كه داديم دل و ديده به طوفان بلا |
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر[٢] |
|
بدين سبب در بيت بعد مى گويد:
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٧، ص ٢٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.