جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٢
|
سرم از دست بشد، وصلِ تو ننمود جمال |
دست گيرم، كه ز هجرِ تو، ز پا افتادم |
|
معشوقا! سر به پاى تمنّاى ديدارت فشاندم تا به نابودى گراييدم و وصالت نصيبم نگشت دستگيرىام كن، كه در هجرت زمينگير و ناتوان گرديدم.
به گفته خواجه در جايى:
|
دل داده ايم و مِهْرِتو از جان خريدهايم |
بر ما جفا و جورِ فراقت روا مدار |
|
|
كردى به روزگار فراموش بنده را |
زنهار! عهدِ يارِ وفادار ياد آر[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
اى خرّم از فروغ رُخَت، لاله زار عمر! |
باز آ، كه ريخت بىگل رويت، بهارِ عمر |
|
|
دى در گذار بود و نظر سوى ما نكرد |
بيچاره دل! كه هيچ نديد از گذار عمر[٢] |
|
|
يارِ بيگانه مشو، تا نبرى از خويشم |
غمِ اغيار مخور، تا نكنى ناشادم |
|
محبوبا! تا كى با بيگانگان آشنا و با من بيگانه، و غمخوار اغيار و با من نا آشنا؟
اين گونه مرا آزرده خاطر و ناشاد مكن. به گوشه چشمى هم به خواجهات نظر بنما.
سخنى است عاشقانه، به طريقه عاشقان مجازى. در جاى ديگر مى گويد:
|
ديدى كه يار جز سَرِ جور و ستم نداشت |
بشكست عهد و از غم ما هيچ غم نداشت |
|
|
يا رب مگيرش ار چه دلِ چون كبوترم |
افكند و كشت و حرمت صيد حرم نداشت |
|
|
بر من جفا ز بخت بد آمد، و گرنه يار |
حاشا! كه رسمِ لطف و طريقِ كرم نداشت |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٩، ص ٢٢٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٧.