جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٩ - غزل ٤١٣ دوش بيمارى چشم تو ببرد از دستم
كنايه از اينكه: آن كس شايسته قرب جانان و بقاء باللَّه است، كه جفاهاى دوست را تحمّل نمايد، تا فانى باللَّه شود و فنايش ملكه گردد.
|
بعد از اينم، چه غم از تيرِ كجْ اندازِ حسود؟ |
كه به محبوبِ كمانْ ابروىِ خود پيوستم |
|
محبوبا! چون بوسه بر درج عقيقى و لبان حيات بخشت زدم و فناى كلّىام دست داد، ديگر مرا چه باك؟ از دشمنى شيطانى كه از حسادت نتوانست سجده بر آدم ابوالبشر و اولادش را بپذيرد. و با استدلال احمقانه گفت: «خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ، وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ»[١]: (مرا از آتش، و او را از خاك آفريدهاى.- نيز: «لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ»[٢]: (من هرگز براى بشرى كه او را از گِل خشكيده اى از لجن گنديده آفريده اى سجده نخواهم كرد.- همچنين «وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ»[٣]: (و همگى را گمراه خواهم ساخت.) گفت، زيرا خود بلا فاصله با گفتن: «إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»[٤]: از گمراه كردن فانى گشتگان در پيشگاهت اظهار عجز نمود.
|
از ثبات خودم اين نكته خوش آمد، كه به جور |
بر سَرِ كوى تو، از پاى طلب ننشستم |
|
آرى، دوست از بندگان خود در ازل و عالم نورى اقرار به ربوبيّت خود گرفت، و سپس آنان را به پستترين مرحله خلقتيشان آورد، و آنها را در آزمايش قرار داد، تا معلوم شود بر آن عهد استوار خواهند بود، يا خير؟ و آيا باز به: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»[٥]:
[١]- اعراف: ١٢.
[٢] - حجر: ٣٣.
[٣] - حجر: ٣٩.
[٤] - حجر: ٤٠.
[٥] - اعراف: ١٧٢.