جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٧ - غزل ٣٨٨ به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم
كه در دنيا هيچ منصبى و مقامى را كه شما داريد ندارم، انتظار نداشته باشيد اهل طريق را از ذكر و مراقبه جمال دوست منع كنم. شايد مرادش از «شراب خواره» خودش باشد، يعنى: شما به من مى گوييد: شراب مخور و به ياد دوست مباش، «مرا چه كار كه منعِ شرابْ خواره كنم.»
|
شيخم به طنز گفت: حرام است مِىْ مخور |
گفتم: كه چشم و گوش به هر خر نمى كنم |
|
|
زاهد به طعنه گفت: برو تركِ عشق كن |
محتاج جنگ نيست، برادر! نمىكنم[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
رياى زاهد سالوس، جانِ من فرسود |
قدح بيار و بنه مرهمى بر اين دل ريش |
|
|
ريا حلال شمارند و جامِ باده حرام |
زهى طريقت و ملّت! زهى شريعت وكيش![٢] |
|
لذا بلا فاصله مى گويد:
|
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ |
به بانگ بربط و نِىْ، رازش آشكاره كنم |
|
تا كى مى توان پنهان باده خوارى كرد؟ حال كه فرصت يافتهام، نه تنها باده مىخورم، بلكه بىپروا و با شور و مستى، اسرار عالم عشق را فاش خواهم كرد.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٩، ص ٣٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٢، ص ٢٥٤.