جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٠ - غزل ٣٨١ شممت روح وداد و شمت برق وصال
آرى، سالك تا بكلى هوا و هوسهاى خود را رها نكرده، كجا مى تواند به عالَم
٢٧١٠
«إنّى أظِلُّ عِنْدَ رَبّى، يُطْعِمُنى وَيَسْقينى.»
[١]: (بدرستى كه من در سايه [رحمت] پروردگارم قرار مى گيرم و او غذايم داده و سيرابم مى سازد.) پرواز كند، اگرچه قفس عالم بشريّت و عنصرى را هم به مرگ اختيارى و يا اضطرارى بگذارد. آن كس به عوالم روحى و انس با محبوب راه مى يابد (چه در اين عالم، و چه در عالم آخرت) كه از هواهاى خود بگذرد. خواجه هم مى گويد:
|
گرفتم آنكه شكستم قفس، چگونه پرم |
كه رشته ايم زدام هواست بر پر و بال |
|
كه:
٢٧١١
«ألْهَوى آفَةُ الألْبابِ.»
[٢]: (هوا و هوس، آفت عقلهاست.- نيز:
٢٧١٢
«ألْهَوى إلهٌ مَعْبُودٌ.»
[٣]: (خواهش نفسانى، إلهى است كه مورد پرستش قرار مى گيرد.- همچنين:
٢٧١٣
«فى طاعَةِ الهَوى كُلُّ الغِوايَةِ.»
[٤]: (تمامى گمراهى در پيروى خواهش نفسانى مى باشد.- يا:
٢٧١٤
«مَنْ أحَبَّ نَيْلَ الدَّرَجاتِ العُلى، فَلْيَغْلِبِ الهَوى.»
[٥]: (هركس دوست دارد به درجات بلند و والا نايل آيد، بايد بر هوا و هوسش چيره گردد.)
|
فضاى باغ، قفس گشته بر دل تنگم |
نهاده حسن تو تا دام و دانه از خط و خال |
|
محبوبا! از آن زمان كه عشق ديدن جمال تو در ديده دلم جاى گرفته، اين عالم در نظرم چون قفسى است، و هر لحظه آزادى از اين دام را تمنّا مى كنم؛ كه:
٢٧١٥
«ألدُّنْيا سِجْنُ المُؤْمِنِ وَجَنَّةُ الكافِرِ.»
[٦]: (دنيا، زندان مؤمن، و بهشت كافر است.- نيز:
٢٧١٦
«وَاللَّهِ، لَابْنُ أبى طالِبٍ آنَسُ بِالمَوْتِ مِنَ الطِّفلِ بِثَدْىِ امِّهِ.»
[٧]: (به خدا سوگند، كه انس پسر ابى طالب.
[١]- بحار الانوار، ج ١٦، ص ٣٩٠.
[٢] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الهوى، ص ٤٢٥.
[٣] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الهوى، ص ٤٢٥.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الهوى، ص ٤٢٧.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب الهوى، ص ٤٢٨.
[٦] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٨٠.
[٧] - نهج البلاغه، خطبه ٥.